تبليغاتX
من آرام نمی شوم. مژگان یادگاری
وبلاگ شخصی مژگان یادگاری

آرشیو نظرات

+ تاريخ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:44 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

+ تاريخ شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 23:0 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

در سرمای نبودنت

پرستو ها و گنجشک ها و کبوترها که هیچ

ماهی های قرمز توی حوض هم کوچ می کنند!!!!.(مژگان یادگاری)

+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:5 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

قوطی های رنگ را به دیوار می پاشم. . .

بیهوده است

تصویر تو پاک شدنی نیست

از روی دیوار نگاهم(مژگان یادگاری)

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:28 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

از اول هم نتیجه ی این دوئل معلوم بود

وقتی تو من را نشانه گرفته بودی

و من خودم را

...

از اول هم من یک مرده بودم(مژگان یادگاری)

+ تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 20:53 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

مبتلا شده ام

به دستهایی که از من دورند

هراسی نیست ازنزدیکی

...........

من مدتهاست که مرده ام

بدون دستهایت(مژگان یادگاری)

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 16:1 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

تو محو میشوی در خودت

من گم می شوم هزار بار در تو

....

برای حل این مسئله هیچ چیز لازم نیست

جز یک معجزه

معجزه ی آغوشت(مژگان یادگاری)

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:34 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

اینجا دستهایت هم دردی  را دوا نمیکند

وقتی پاهایت دوووووووووووور. . .نه

مرا دور میرند!!!(مژگان یادگاری)

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:26 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

این روزها دارم

یک عالمه بهانه

برای گریه کردن

 لعنتی هااااااااااااا

گیر میکنند

بغض نمی شوند

آرام می میرند

...

یک عالمه بهانه

این روزها. . .بدون سوگواری

دفن می شوند!!!(مژگان یادگاری)

+ تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 16:13 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

بهار

تابستان

پاییز

زمستان

فصل پنجم. . .تو

.....................

خودش گفت همه را برای من آفرید

خودش را میگویم

خدا را. . .(مژگان یادگاری)

+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:2 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

بهار. . .پر از وسوسه ی شیرین و شورانگیز شروع

بهااااااااااااااار

فصل من

فصل  عشق ورزی من

با زمین

با زمان

با باران

با دستهای رمز آلود تو(مژگان یادگاری)

 

 

+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:54 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

دستهایم را بگیر

برای شروع

پاهایت را کم دارم. . .

میشود کمی با من راه بیایی. . .آیا؟؟؟؟(مژگان یادگاری)

+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:38 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

دلم تنگ است

برای اینکه بیفتد

از توی همین آسمان خودمان

یک اتفاق خوب

کنار پاهایم

که برای آمدنش

دستانم را بالا نبرده باشم!!!(مژگان یادگاری)

+ تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 21:3 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

19.زلزله. از کتاب پروانه ها هم عاشق می شوند. مژگان یادگاری

این روزها دلش تکان های بدی داشت و بعد از زلزله ی شب قبل یک جوری تر شده بود.

شبیه استکان های چای نذری روضه ها مدام پر و خالی می شد...داغ لب به لب،و بعد سرد و یکهو خالی و هیچ کدام از اینها ربطی به زلزله ی دیشب نداشتند.هر چند که بعد از دیشب مدام حس میکرد که مرده،همه مرده اند و حالا داشت توی یک جهان موازی زندگی می کرد.

 حس خاصی داشت.معجونی از ترس و غم و دلشوره و نگرانی و گناه و حسادت و...

                         صدای زنگ موبایلش ...باز هم خودش بود.معجونش را کنار گذاشت و بی اختیار لبخند زد.

این روزها اعصاب غیر ارادی اش بیش از حد کار میکردند.سرد،گرم،لرز،عرق،اشک،بغض،لبخند و ...و هرمون های بدنش هم که  دیگر دیوانه شده بودند.

داغ کرد دوباره!همه اش کار  همین مرد بود. همین مردی که حالا اس ام اس داده بو د و گفته بود:«یه آرزو کن...همین الان»چشمانش را بست.آرزوها توی مغزش خودشان را به هر طرفی می زدند و همدیگر را هل میدادند.

دلش آشوب شد.آرزوهایش هم حتی با این مرد تبانی کرده بودند.لبخند زد و به یاد لبخند مهربان مرد وقتیکه به دیگران می زد افتاد.طوری مرد را دوست داشت که حتی خودش هم نمیدانست چطوری است و طوری عاشق مرد بود که دوست داشت مرد همان طور عاشق آدم دیگری بشود. . .ولی به فکر عاشق شدن مرد که می افتاد،دیوانه میشد.

مرد به او حس خوبی می داد...حسی که حتی سخت تر از گفتن حسش بعد از زلزله بود.

همه چیز مرد برای او فرق داشت،یعنی حتی اگر سلام میکرد،سین و لام و الف و میم اش انگار از یک دنیای دیگر آمده باشد.

چشمانش را بست .نفس عمیقی کشید و آرزو کرد.آرزویش در مورد مرد بود که حالا رفته بود آن طرف دنیا چون شنیده بود که دختری در آنجا شبیه خودش وجود دارد.

بغض کرد و قرص هایش را با آب زیادی سر کشید....و یکهو از عجله ای که برای گفتن آرزویش کرده بود بیشتر به هم ریخت،ولی به مرد که فکر کرد آرام گرفت و از آرزویش خوشحال شد.

به مرد فکر کرد که این روزها تنها بود و حواسش به خودش نبود و دلش دوباره ریش شد.

دلش این روزها برای تنهایی مرد ریش تر میشد.همیشه کنارش نبود که مواظبش باشد ومرد که مواظب همه بود،مواظب خودش نبود .مرد آنقدر خوب بود که حیف بود او را برای خودش آرزو کند. مرد را شاد و آرام میخواست. نه کنار خودش که هر جا و کنار هر کسی، فقط شاد و آرام. . .ولی کنار دیگری بودن مرد هم دیوانه اش می کرد.

دختر همین طور که به خاطر آرزویی که برای تنها نماندن مرد کرده بود،به خودش می بالید،از ترس بر آورده شدنش توی دلش داشت به خودش می پیچید.

 ناگهان این فکر بی ربط توی سرش آمد«نکنه خدا باشه» وبعد آرام تر فکر کرد«استغفر الله» .

اگر مادر بزرگش بود میگفت:«نرمه ی بین انگشت شصت و اشارتو گاز بگیر بزن پس کله ت،تا آدم شی.»مادر بزرگ داشت توی حیاط با گلها ور میرفت.

«ولی من که آدم نمی شم»آنقدر این جمله را بلند گفت که مادر هم از توی آشپزخانه شنید.مادر ملاقه توی دستش داشت چیزی را هم میزد.حتی برنگشت نگاهش کند.

            خودش هم می دانست ،خدا هم میدانست که آدم نمی شود، برای همین بود که این اواخر کاری به کارش نداشت.

این روزها کمتر از همیشه شبیه آدم ها بود...

به گوشیش نگاه کرد.مطمئن بود اس ام اس بعدی توی راه است.همیشه قبل از اینکه بیاید حس میکرد.

آمد:«آرزوت بر آورده شد»بابغض چشمانش را بست.

هدفون را توی گوشش گذاشت وبرای خودش یک قهوه ی اسپرسو ریخت ونشست روی صندلی راک و تاب خورد.

مطمئن بود آهنگ که تمام شود اس ام اس بعدی هم آمده نشسته توی گوشی کنار پایش و با او تاب میخورد.

                 آهنگ تمام شده بود و اس ام اس هم آمده بود ولی تاب نمی خورد.«ما داریم بر میگردیم».اولین باری بود که کلمه ی «ما» را دوست نداشت.

خالی شد از هر حسی که داشت وبغض کرد.

از خدا لجش گرفته بود که همیشه به آرزوهای احمقانه اش زود گوش می داد.از خدا که انگار آن بالا بیکار ایستاده بود تا او لب تر کند و چیز احمقانه ای که دختر  میخواهد را برایش از آن بالا پرتاب کند پایین.با شدت پرتاب کند پایین.طوری که حتی نتواند جاخالی بدهد.

بابا داشت تلویزیون تماشا میکرد.

با بغض گفت:«یعنی خدا تو شوخی و چاپلوسی کردن حالیت نیس؟. . .من فقط می خواستم بگم خیلی آدم خوبیم و واسه اون هیولا آرزو های خوب دارم.حالا که زود بر آورده میشه،میخوام دیشب بشه. نیمه شب بشه»و چشمانش را بست و  بقیه اش را نگفت،ولی این بار توی دلش خواست،تا قبل از اینکه مردبرگردد؛

شبی،نیمه شبی،ساعت 3:35 بامداد باشد وزلزله ای 7 ریشتری و او زیر آوار با چشمانی بسته و جهانی موازی...

ویکهو این فکر آمد توی ذهنش:که دیشب کجا دختری که منتظر مردی بوده  هدفون توی گوشش پر از آشفتگی و آشوب زیر آوار مانده؟

                 صدای فریادی از دورتر  به گوش رسید:«اینجا روی صندلی یه دختر زیر آوار مونده»

                                                                                                                     دی89.کیش...

+ تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:16 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری

 کتاب پروانه ها هم عاشق می شوند. مژگان یادگاری

.زن آسم داشت

دوسالی بود که زن مریض بود، آسم داشت و صدای سرفه های سنگینش فضا را پر می کرد. این طرف و آن طرف خانه پر بود از دستمال. جا به جا دستمال و قرص.

آسم که گرفت یک پایش توی خانه بود و یک پایش توی بیمارستان اما نگاهش به آسمان.

 این اواخر آنقدر رو به آسمان دعا کرده بود که بعید نمی دانست هر لحظه چیزی از آسمان فرود بیاید. چیزی شبیه معجزه نه به خاطر خودش. به خاطر دختر کوچکش. برای همین حتی وقتی داشت به آسمان می رفت هم نگاهش به همان جا بود.

            به خاطر بافتن قالی آسم گرفته بود. آن موقع ها جوان تر بود. خانه شان توی روستا. پشت شوهرش  که نه، کنار شوهرش و حتی بیشتر از شوهرش کار کرده بود.

به شهر که آمدند چاق شده بود. زانوانش درد گرفته و کمرش کمی قوز برداشته بود، نفسش راحت بالا نمی آمد..زود خسته می شد،نمی توانست زیاد راه برود و دیگر قالی نبافته بود. اما شوهرش یک تنه از صبح تا شب،تا دیرگاه شب کار کرده بود و زن تنها بود.

تنها راه می رفت، تنها غذا می خورد.تنها شعر می خواند، تنها سرفه می کرد وتنها قرص هایش را می خورد.

زن تنها بود وقتی که داشت می رفت و شوهرش داشت به سختی کار می کرد وقتی که زن تنها رفته بود و دو ماه و بیست و دو روز بعد بود که زن دیگری آمد. که آسم نداشت، چاق نبود، قوز نداشت و موقع راه رفتن پاهایش ذوق ذوق نمی کرد. جا به جا دستمال به طرف دهانش نمی گرفت و سرفه نمی کرد و مرد دیگر تا دیروقت کار نمی کرد و زن این بار تنها راه نمی رفت و تنها شعر نمی خواند.

 . . . .و اشک تمام پهنای صورت دخترکی 9 ساله را پر می کرد وقتی می دید که این زن مثل مادرش تنها نیست.

                                                                                                          خرداد86.گنبد کاووس

+ تاريخ دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 11:28 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:2 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

 

+ تاريخ شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:38 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

و من از تمام دنیا از سه چیز بیشتر می ترسم.

یک:قاتل ها!!

دو.دزدها!!

سه:آنهایی که توی چشمانت نگاه میکنند و به دروغ میگویند دوستت دارم.!!!(مژگان یادگاری)

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:21 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

آزارم می دهی

و من داد نمی زنم

قهر نمی کنم

چمدانم را جمع نمی کنم نمی روم

آزارم می دهی....

ومن می میرم

فقط همین!!!!! (مژگان یادگاری)
+ تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 19:46 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری

این روزها مدام دلم می خواهد

شب بشود

 و تو نباشی!

 . . .و شب که می شود

دلم بیشتر می خواهد که تو نباشی!!

 . . . .این روزها مدام دلم می خواهد . . .

که اصلا، کلا، مطلقا . . . نباشی!!!(مژگان یادگاری)

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:27 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

مسئله بودن یا نبودن نیست!!!

مسئله دردی است که بعد از بودن یا نبودنش

در تنهاییت

به تو شبیخون میزند

تورا در هم می پیچد

چنگ می زند

رها نمی کند . . .

چون زنی ابستن گوشه ی اتاقی تاریک

که جننین ناخواسته اش

سقط نمی شود

و بعد  دوباره

در تنهائیت

بی هوا در تو می پیچد

چنگ می  زند . .

مسئله

دردیست که

هرگز

رها نمی کند!!!

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 18:18 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

لطفا می شود

گاهی یکهو دستم را بگیری توی خیابان

حتی وقتی گم نشده ام!

و بعد ترش در آغوشم بگیری

و من را همین طور بی خودی

محکم بفشاری به خودت

 . . .تو نمیدانی

اخر من عاشق

حس بغل های یکهویی

بی خودی الکی 4 سالگی ام . . .

وقتی که انگار گم شده ام توی خیابان

لا به لای آدم ها

. . . تو بغلم کن

تو بغلم کن و بشو

بی خیال بغض من

و اشک های الکی ام

. . . .

من مژگان

. . .4 ساله ام!!!!

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 22:22 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری

تو حرف می زنی

من نگاهت میکنم

و تو نمیدانی

سکوت همیشه علامت رضایت نیست

گاهی معنی اش این می شود

که تو هم خفه بشوی

و بگذاری در هوای نبودنت  نفسی تازه کنم!!!!(مژگان یادگاری)

+ تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 19:59 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

زن که باشی دلت میخواهد

گاهی

بی خیال تمام زنانگیت

فتح بشوی

حتی توی خیابان

با همان نگاه وحشی

که روزی

قصد جنگش را داشتی!!!

+ تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 19:55 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری

فاصله بگیرید از من

ایدز نیست لامصب

ولی منتقل می شود

حتی به نگاهی

همه ی حجم مسمومیت این روح تنها . . .(مژگان یادگاری)

+ تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 21:17 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

تو دعا کن

برای داشتنم

که قشنگ است

و دعا برای تو خووووووب است

 . . .

ومن

می خندم به دعاهایت

برای داشتنم

که قشنگ نیست

ولی برای من خوووووب است.(مژگان یادگاری)

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 20:41 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

کبریت،فندک ویا شعله

هیچ فرقی نمی کند

کدام را بیاوری . . .

وقتی که من

تصمیم می گیرم. . .

چراغ های رابطه روشن باشد یا خاموش

 . . .

هیس. . .خودت را آتش هم که بزنی

اینجا . . .چراغ های رابطه تاریکند!!!!(مژگان یادگاری)

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 20:36 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

بگذار بگویند خسیس است

من «دوستت دارم هایم »

را الکی خرج نمی کنم.(مژگان یادگاری)

+ تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 11:8 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

برایت چای می ریزم

 میدانم خسته ای

آخر کار سختیست بافتن این همه

آسمان و ریسمان به هم

برای دختری که خر نمی شود!!(مژگان یادگاری)

+ تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:55 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

ریتم را عوض کن

من آن کولی وش تنها نیستم

که برقصم . . .

به هر سازی که تو می خواهی.(مژگان یادگاری)

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 8:43 نويسنده مــژگـ انـــــ یادگاری |

Categories
Links
Design
Specific
Others